معرفی وبلاگ
به نام خدايي که وجودم ز وجود پر وجودش به وجود امد *سلام* به وبلاگ من خوش آمدي هر چي بخواي مي توني صدام كني گاهي دير به دير ميام اميدوارم به بزرگواري خودتون ببخشيد من متولد بهمن 73 هستم طرفدار تيم پرسپوليس عاشق هيچ كس به جزخدا نيستم اميدوارم ازاين وبلاگ خوشتون بياد نظري انتقادي چيزي داريد به من بگيدمن انتقاد پذيرم ناراحت نمي شم
دسته
وبلاگ دوستان گلم
*خارج از تبیان*
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 204046
تعداد نوشته ها : 199
تعداد نظرات : 134
Rss
طراح قالب
GraphistThem274

اول سلام

دوم از همه ی شما معذرت می خوام چون دیر اومدم ولی امتحان ها امان مارو بریدن تا اخر خرداد همین طور پشت هم امتحان باور کن.

الان که اومدم یه چیز باعث تعجبم شد

الان103442نفر تو تبیانند .امار بالا رفته قبلا که میدیدم 10000نفر بودند اما حالا..

چرا؟

 

Laughing

 

راستی این ادمک ها کم شدند چرا؟

قبلی ها بهتر بودند 

دسته ها : حرف های خودم.
چهارشنبه 1389/2/22 15:36

ساعت 6.30 بود که با صدای مادرم از خواب بیدار شدم(ماشاءالله خوابم سنگینه) رفتم صبحانه خوردم اماده رفتن شدم .همان موقع تلفن زنگ خورد.گوشی را برداشتم دیدم دوستمه می پرسه ساعت چند باید بریم(اخه اون روز قبلش رضایت نامه را داده بود.)من همین طوری رو هوا گفتم باید 7 مدرسه باشیم .

بعد هم خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم رفتم به برگه رضایت نامه نگاهی انداختم دیدم نوشته ساعت 6.30 اون موقع ساعت ده دقیقه به هفت بود خداحافظی کردم و راه افتادم اومدم به مدرسه دقیقا ساعت 7توی مدرسه بودم رفتم رضایتنامه را دادم رفتم دنبال دوستم.

تذکرات لازم را دادند و رفتیم سوار اتوبوس شدیم.20دقیقه از حرکتمون گذشته بود که هوا بارانی شد.

اگه توی مدرسه این اتفاق می افتاد باید می رفتیم امتحان بدیم.

توی ماشین گوشی هارا جمع کردن توی یه نایلون ریختند و اونهارو گذاشتند توی جایی که بالای سر من و دوستم بود.

ساعت 11بود که رسیدیم همون اول یه اتوبوس دیدم که از استانه اشرفیه دانش اموز اورده بود.!

رفتیم توی صف تله کابین ایستادیم صف طولانی بود .10 دقیقه ایستادیم و بعد سوار شدیم من کلا از ارتفاع می ترسیدم .اون یکی دوستم هم می ترسید .اما دو تای دیگه هی پاشونو می کوبوندن و اونو تکون می دادن.خلاصه اینو بگم که من از بچگی از ارتفاع می ترسیدم حتی از بالای تراس خونه هم که به پایین نگاه می کنم می ترسم (طبقه دوم.تا این حد)

بعد رسیدیم به اون بالا و همون جا رفتیم نشستیم و غذا خوردیم هوا سرد و بارونی بود.سردم شده بود.

بعد دیدم تعدادی از بچه ها می روند پشت ما نگاهی به پشت انداختم 3تا گردشگر چینی اومده بودند بچه ها رفتند باهاشون عکس گرفتند مصاحبه هم کردند..بعد خانم معاون رفت همه را برگردوند.بچه ها می گفتند یکی که انگلیسی بلد نبود اون یکی هم که بلد بود وقتی گفتند می خواهیم با تو عکس بگیرم تعجب کرد(تعجب کردن هم داره.اگه یه ایرانی بره به کشورشون اونها این جوری نمی کنند.)

خلاصه تو اون فضای بارونی عکس گرفتیم.

بعد هم به سمت پایین حرکت کردیم دوباره تله کابین من گفتم حاضرم پیاده بیام پایین ولی با اون تله کابین نروم.

خلاصه رفتم و بازهم...

این بار چون به سمت پایین بود ترس کمتری داشتم.

بی خیال بودم .بعدش رفتیم توی یه نماز خانه .کمی استراحت کردیم و بعضی ها هم بازی کردن(بازی فکری)

بعد رفتیم سوار اتوبوس شدیم دوباره گوشی هارو جمع کردند.این بار خواستم قهرمان بازی در بیاورم از بالای سرم اونهارو بیاورم پایین و ..

بی خیال شدم.رفتیم به ساحل دریا (سی سنگان)

بعد دوباره سوار شدیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم توی بابل بودیم که تازه خانواده نگران شدند و زنگی به من زدند.من هم گفتم سالم هستم .و تو راه خونه هستیم .

بعد هم به مدرسه رسیدیم و بلافاصله به خونه رفتم کمی استراحت کردم و نشستم درس فردا ی ان روز را خواندم.بعد هم خوابیدم.

خیلی خسته بودم

دسته ها : خاطرات
يکشنبه 1389/2/12 15:47

فردا قراره بریم Nacl H2o river استعاره از نمک آبرود.

راستش اولش نمی خواستم برم مامانم گفت برو من گفتم نه .خلاصه از اون اصرار و از من انکار.

خلاصه امروز که رفتم نظرم عوض شد .امروز هوا کمی بد بود خانم ناظم گفت اگه هوا بد شد نمی ریم و فردا دو تا امتحان را دارید بچه ها هم .زنگ تفریح تصمیم عجیبی گرفتند .

که من تابحال نمی دونستم.چهل کچل .(می گویند بارون نمی اید خرافاته ولی بچه های ما هستند چه میشه کرد.)

اسم چند نفر کچل را نوشتند بقیه را که بلد نبودند همین طوری  یه چیزی نوشتند محمد کچل علی کچل. حسن کچل و.......

زنگ کلاس شد معلم اومد نماینده همه را وارد برگه کرد و تخته را پاک کرد زنگ تفریح هم آن را برداشتند و به تک درخت مدرسه ما نصب کردند دو کلاس دیگر هم همین طور.

خلاصه منم تصمیم گرفتم برم.امشب مادرم گفت چهل کچل عمل نکرد بارون گرفت ناراحت شدم ولی زود بند امد.زنگ زدم به هوا شناسی گفت :نیمه ابری تا قسمتی ابری همراه با بارش باران.

من هم دعا کردم که بارون نیاد الان هوا بهتره.

حالا اگه برم مدرسه ببینم نمی ریم خیلی بد می شه.

دسته ها : حرف های خودم.
چهارشنبه 1389/2/8 1:17

روزی سه دانشجو با هم به گردش رفته بودند.در صورتی که همان روز یکی از امتحانات اخر ترمشان بود اما ان ها فکر می کردند فردای ان روز دارند . وقتی به وسط های راه رسیدند یکی از ان ها گفت من فکر می کنم امروز امتحان داشته باشیم دو تای دیگه گفتند نه فردا است.

اما بالاخره نگاهی به برنامه امتحانات کردند . وقتی فهمیدند که ان روز امتحان است که کار از کار گذشته بود .برای همین به گردش رفتند .فردای ان روز به دانشگاه رفتند و به استاد گفتند در راه امدن به دانشگاه لاستیک ماشین پنچر شد .استاد هم حرفشان را قبول کرد.هرکدام را در اتاقهای جدا گانه گذاشت.سوال ها را داد هر سه نفر شروع به پاسخ دادن کردند .تقربا همه را جواب دادند اما و قتی به سوال اخر رسیدند.در ان ماندند.چون سوال اخر این بود.

کدام لاستیک ماشین پنچر شده بود؟

http://img.tebyan.net/Big/1388/05/2459816423614226641182292238194212111245207.jpg

دسته ها : داستانک
دوشنبه 1389/2/6 1:53

روزی مردی نزد پزشکی رفت و گفت :اقای دکتر من همه جای بدندم درد می اید .بعد انگشت اشاره اش را روی جاهای مختلف بدنش گذاشت و صدای اه ناله اش بلند شد دکتر انگشنت بیمار را گرفت و گفت مشکل از انگشت تو است که شکسته.باید این مشکل را حل کنی

پنج شنبه 1389/2/2 14:34
X