معرفی وبلاگ
به نام خدايي که وجودم ز وجود پر وجودش به وجود امد *سلام* به وبلاگ من خوش آمدي هر چي بخواي مي توني صدام كني گاهي دير به دير ميام اميدوارم به بزرگواري خودتون ببخشيد من متولد بهمن 73 هستم طرفدار تيم پرسپوليس عاشق هيچ كس به جزخدا نيستم اميدوارم ازاين وبلاگ خوشتون بياد نظري انتقادي چيزي داريد به من بگيدمن انتقاد پذيرم ناراحت نمي شم
دسته
وبلاگ دوستان گلم
*خارج از تبیان*
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 203957
تعداد نوشته ها : 199
تعداد نظرات : 134
Rss
طراح قالب
GraphistThem274


معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد :سارا
دخترک خودش رو جمع کرد ،سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم
کشید و باصدای لرزش داری گفت :بله خانوم ؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش میزد،تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و
داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ها؟فردا مادرت رو میاری
مدرسه
میخوام در مورد بچه بی انضباتش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه لرزونش رو جمع کرد....بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم ....مادرم مریضه.....اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد ...اونوقت میشه برای
خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه..اونوقت....اونوقت قول داده اگر پول
موند برای من یه دفتر بخره که من دفتر های داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم ....
اونوقت قول می دم مشقامو...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا...
کاسه اشک رو گونه خالی شد.

تحریریه آشیان سبز

پنج شنبه 1389/5/14 18:35
X