معرفی وبلاگ
به نام خدايي که وجودم ز وجود پر وجودش به وجود امد *سلام* به وبلاگ من خوش آمدي هر چي بخواي مي توني صدام كني گاهي دير به دير ميام اميدوارم به بزرگواري خودتون ببخشيد من متولد بهمن 73 هستم طرفدار تيم پرسپوليس عاشق هيچ كس به جزخدا نيستم اميدوارم ازاين وبلاگ خوشتون بياد نظري انتقادي چيزي داريد به من بگيدمن انتقاد پذيرم ناراحت نمي شم
دسته
وبلاگ دوستان گلم
*خارج از تبیان*
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 204055
تعداد نوشته ها : 199
تعداد نظرات : 134
Rss
طراح قالب
GraphistThem274

هدیه غیر منتظره

چندین سال قبل من به اتفاق خانواده ام در محله "نشویل"زندگی می کردیم.پدرم مرد سرشناس و معتبری بود که به عنوان معتمد افراد محله معرفی می شد و من که تنها پسر خانواده بودم در نزدیکی منزلمان درس می خواندم.
پس از اتمام تحصیلات متوسطه به دانشگاه رفتم و در سال آخر دانشگاه وقتی که از جلوی یکی از نمایشگاه های اتومبیل رد می شدم اتو مبیل زیبایی توجه مرا به خود جلب کرد.
رنگ قرمز و زیبایی و برق خیره کننده آن تمام حواس مرا به خود مشغول کرد.
می دانستم که پدرم توانایی خرید آن اتومبیل را دارد به همین دلیل برای این که رو فارغ التحصیلی و جشن دانشگاه آن را به من هدیه دهد موضوع را برایش گفتم و گفتم که چقدر داشتن این ماشین به من لذت می دهد.
روز جشن شد و ساعت ها از پی هم می گذشتند و من منتظر آخر جشن بودم تا هدیه ام را بگیرم.
در تمام مدت این چند ماه از خدا خواسته بودم تا کاری کند پدرم آن را برایم بخرد.
لحظه موعود رسید و پدر مرا به کتابخانه اش برد.در آنجا به من گفت که چقدر باعث غرورش هستم و چقدر مرا دوست دارد و در نهایت جعبه کوچکی که به زیبایی کادو پیچی شده بود را به من داد.
جعبه زیبایی بود اما وقتی آن را باز کردم دیدم که در آن یک کتاب انجیل با جلد چرمی بود که در پایین جلد نام من با خطوط طلاکوب حک شده بود.
به قدری عصبانی شدم که به پدرم گفتم :«همین.فقط یک کتاب به من می دهی ؟آیا چیزی که از تو می خواستم اینقدر بزرگ بود که نخواستی برایم بگیری؟»
و قبل از این که او چیزی بگوید از اتاقش بیرون آمدم.تمام آن شب را از عصبانیت نخوابیدم و صبح روز بعد از خانه بیرون رفتم و به دنبال برخی کارهایم بودم و نهایتا به شهر دیگری رفتم تا آنجا بمانم.
من برای خداحافظی از خانواده ام به خانه برنگشتم فقط چند خطی به عنوان یادداشت خداحافظی برایشان روی کاغذ نوشتم .
چند ماهی گذشت و من در یک شرکت معتبر مشغول به کار شدم .کم کم قضیه را به فرا موشی می سپردم که با دختری جوان آشنا شدم و ازدواج کردم.
زندگی خوبی داشتم .خانه ای شیک،شغلی عالی و همسر و فرزندی که به آنهاعشق می ورزیدم.
حال که چند سال از آن اتفاق گذشته بود با خودم فکر می کردم که بد نیست به خانه پدری بروم و دیداری تازه کنم و گذشته ها را دور بریزم.
پس از کلنجار رفتن با خودم بالاخره آماده شدم تا به خانه بروم که تلگرافی از نشویل به دستم رسید مبنی بر این که پدر شب گذشته فوت کرده و در وصیت نامه خود تمام اموالش را برای من گذاشته است.
بسیار ناراحت شدم و از این که زود تر سری به او نزدم پشیمان شدم ،اما حالا دیگر پشیمانی سودی نداشت .
وسایل سفر را بستم و به منزل پدری رفتم.پس از ادای همدردی جمعی از اهالی محله وارد خانه شدم و گشتی در محیط سرد و بی روح خانه زدم و نهایتا وارد کتابخانه پدر که اتاق کارش نیز محسوب میشد ،شدم.
همان طور که پشت میزش ایستاده بودم شروع به ورق زدن مدارک کردم تا ببینم باید به چه اموری بپردازم.
ناگهان همان کتاب مقدس را با جلد چرمی در گوشه میز دیدم .آن را برداشتم و چند صفحه ای از آن را برداشتم و چند صفحه ای از آن را ورق زدم و با خود گفتم چه جلد زیبایی دارد که ناگهان چیزی از پشت آن روی زمین افتاد وقتی خم شدم تا آن را بردارم دیدم که کلید اتومبیل است و در کاغذی که همراه آن بود تاریخ فارغ التحصیلی من و آدرس نمایشگاه اتومبیل مورد نظر نوشته شده بود و این که پول اتومبیل به طور کامل پرداخت شده است.
حالم به قدری بد شد که روی زمین نشستم .پدر ماشین را برایم خریده بود،اما کلید آن را در پشت جلد کتاب مقدس پنهان کرده بود و من کم عقل آن را روی میز انداختم و به جای تشکر از خانه بیرون آمدم و برای چندین سال او را تنها گذاشتم.و پس از ترک منزل نیز به خدا گفتم چرا دعایم را مستجاب نکردی؟!
حالا می دانم که ما خیلی اوقات چیزی را که طلب کرده ایم دیافت می کنیم ،اما به شکل و شمایلی متفاوت و تصور می کنیم هرگز به حاجت دلمان نرسیده ایم.
حال این که اگر با چشم دل ببینیم معجزات فراوانی را در زندگی شاهد خواهیم بود و هرگز مانند من مجبور نیستیم که بقیه عمر را درتاسف و پشیمانی به سر ببریم.

مترجم :سحر کمالی نفر
  :motivational storyمنبع اصلی
  منبع:ضمیمه چار دیواری دوشنبه 16 شهریور خانه همسایه صفحه9

 

Cry

سه شنبه 1389/4/15 11:35

بار خدایا که قلوب اولیا را به نور محبت منور فرمودی و لسان عشاق جمال را از ما و من فروبستی و دست فرومایگان خودخواه را از دامن کبریایی کوتاه کردی ما را از این مستی غرور دنیا هشدار فرما ،و از خواب سنگین طبیعت بیدار،و حجابهای غلیظ و پرده های ضخیم خود پسندی و خود پرستی را به اشارتی پاره کن و مارا به محفل پاکان درگاه و مجلس قدس مخلصان خدا خواه بار بده و این دیو سیرتی و زشتخویی و درشتگویی و خود آرایی و کج نمایی را زما برکنار فرما و حرکات و سکنات و افعال و اول و آخر و ظاهر و باطن ما را به اخلاص و ارادت مقرون نما .بارالها نعم تو ابتدایی است
(داد حق را قابلیت شرط نیست )و نوال تو غیر متناهی،باب رحمت و عنایتت مفتوح است و خوان نعمت بی پایانت مبسوط،دلی شوریده و حالی آشفته ،قلبی داغدار و چشمی اشکبار ،سری سودایی بی قرار ،و سینه ای شرحه شرحه آتش بار مرحمت فرما ،وخاتمه مارا به اخلاص به خود و ارادت به خاصّان در گاهت یعنی دیباچه دفتر وجود و خاتمه طومار غیب و شهود محمد و آل و اهل بیت مطهرش صل الله علیه و سلم و علیهم اجمعین به انجام رسان.و الحمد الله اولاً و آخراً و ظاهراً و باطنا‍‍ً.
  امام خمینی چهل حدیث

Smile 

يکشنبه 1389/4/13 19:37

گوش کن ،جاده صدا می زند از دور ،قدم های تو را
چشم تو،زینت تاریکی نیست
پلک هارا بتکان،کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی ،که پر ماه به انگشت تو ،هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب ،اندام تورا،مثل یک قطعه ی آوار به خود جذب کنند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت
بهترین چیز ،رسیدن به نگاهی ست که از حادثه عشق ،تر است



سهراب سپهری

دسته ها : شعر و ترانه
يکشنبه 1389/4/13 19:37

اسیر خاک
تو آن همای پر شکسته ای
که سرنوشت خویش را
به لحضه های اوج،بسته ای
تو هر کجای دیگری که جز به آسمان شوی،به کام مرگ رفته ای
و آن زمان
کنار لاشه های خاک خورده ی هزاره های پیش از این
میان گور تنگ ،زیر سنگ نام و ننگ،خفته ای!
"غریق راه"!
بیا و بشکن این قفس
همین نفس
-که عزم راه کرده ای-
به پای خیز و ره بپوی!
قیام کن!
مرا که عزم فتح کوه قاف کرده ام
طواف کن
بیا در امتداد جاده های بی کسی ،سفر کنیم
بیا برای دیدن دیار آفتاب ،
به خاطر خدا ،بیا،خطر کنیم

ابن حقیر

 

 

دسته ها : شعر و ترانه
يکشنبه 1389/4/13 19:34
روزی پیرمرد روستایی فقیری بود که خری داشت .پیرمرد قصد فروش خر را داشت برای همین به بازار رفت و منتظر خریداری بود در پایان روز همه چیزی فروخته و به خانه هایشان رفتند اما پیرمرد هنوز خر را نفروخت برای همین گفت کسی نگفت خالو خرت به چند
دسته ها :
يکشنبه 1389/4/6 12:24
X