معرفی وبلاگ
به نام خدايي که وجودم ز وجود پر وجودش به وجود امد *سلام* به وبلاگ من خوش آمدي هر چي بخواي مي توني صدام كني گاهي دير به دير ميام اميدوارم به بزرگواري خودتون ببخشيد من متولد بهمن 73 هستم طرفدار تيم پرسپوليس عاشق هيچ كس به جزخدا نيستم اميدوارم ازاين وبلاگ خوشتون بياد نظري انتقادي چيزي داريد به من بگيدمن انتقاد پذيرم ناراحت نمي شم
دسته
وبلاگ دوستان گلم
*خارج از تبیان*
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 203959
تعداد نوشته ها : 199
تعداد نظرات : 134
Rss
طراح قالب
GraphistThem274

سلام از این که چند روز نیومدم شرمنده..

هم این که اومدم سال دوم هم اینکه رایانه ام خراب شد .این بار پاورش

خوب خوبین خوشید

امروز

امروز صبح بیدار شدم رفتم مدرسه ساعت 7:05بود که یادم اومد کتاب گاج فیزیک را نگرفتم کیفم را گذاشتم  پیش بچه ها و دویدم به سمت خونه کتابم را برداشتم و رفتم مدرسه سر جمع15 دقیقه طول کشید.

همین طور نفس نفس می زدم بعدش سر صف اسم کاندیداها رو اعلام کردند که همه یا اول بودند یا اول راهنمایی بچه های ما براشون دست نمی زدند خلاصه 8تا از بچه های دوم غیرتی شدند رفتند جلو .

زنگ اول معلم گاج را ندید و من اعصابم بهم ریخت.

زنگ  تفریح رفتیم رای دادیم بچه های اول همش می گفتند به من رای بده ما هم که رای را داده بودیم رفتیم و یه امتحانی دادیم و معلم درس داد.

زنگ سوم هم درس داد زنگ اخر هم که باز هم درس زنگ سوم را داشتیم که باز هم درس داد و ساعت 2 به خونه رسیدم الان هم که ساعت 3:9است.

خوب تا بعد

Laughing

دوشنبه 1389/8/3 14:57

ساعت 6.30 بود که با صدای مادرم از خواب بیدار شدم(ماشاءالله خوابم سنگینه) رفتم صبحانه خوردم اماده رفتن شدم .همان موقع تلفن زنگ خورد.گوشی را برداشتم دیدم دوستمه می پرسه ساعت چند باید بریم(اخه اون روز قبلش رضایت نامه را داده بود.)من همین طوری رو هوا گفتم باید 7 مدرسه باشیم .

بعد هم خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم رفتم به برگه رضایت نامه نگاهی انداختم دیدم نوشته ساعت 6.30 اون موقع ساعت ده دقیقه به هفت بود خداحافظی کردم و راه افتادم اومدم به مدرسه دقیقا ساعت 7توی مدرسه بودم رفتم رضایتنامه را دادم رفتم دنبال دوستم.

تذکرات لازم را دادند و رفتیم سوار اتوبوس شدیم.20دقیقه از حرکتمون گذشته بود که هوا بارانی شد.

اگه توی مدرسه این اتفاق می افتاد باید می رفتیم امتحان بدیم.

توی ماشین گوشی هارا جمع کردن توی یه نایلون ریختند و اونهارو گذاشتند توی جایی که بالای سر من و دوستم بود.

ساعت 11بود که رسیدیم همون اول یه اتوبوس دیدم که از استانه اشرفیه دانش اموز اورده بود.!

رفتیم توی صف تله کابین ایستادیم صف طولانی بود .10 دقیقه ایستادیم و بعد سوار شدیم من کلا از ارتفاع می ترسیدم .اون یکی دوستم هم می ترسید .اما دو تای دیگه هی پاشونو می کوبوندن و اونو تکون می دادن.خلاصه اینو بگم که من از بچگی از ارتفاع می ترسیدم حتی از بالای تراس خونه هم که به پایین نگاه می کنم می ترسم (طبقه دوم.تا این حد)

بعد رسیدیم به اون بالا و همون جا رفتیم نشستیم و غذا خوردیم هوا سرد و بارونی بود.سردم شده بود.

بعد دیدم تعدادی از بچه ها می روند پشت ما نگاهی به پشت انداختم 3تا گردشگر چینی اومده بودند بچه ها رفتند باهاشون عکس گرفتند مصاحبه هم کردند..بعد خانم معاون رفت همه را برگردوند.بچه ها می گفتند یکی که انگلیسی بلد نبود اون یکی هم که بلد بود وقتی گفتند می خواهیم با تو عکس بگیرم تعجب کرد(تعجب کردن هم داره.اگه یه ایرانی بره به کشورشون اونها این جوری نمی کنند.)

خلاصه تو اون فضای بارونی عکس گرفتیم.

بعد هم به سمت پایین حرکت کردیم دوباره تله کابین من گفتم حاضرم پیاده بیام پایین ولی با اون تله کابین نروم.

خلاصه رفتم و بازهم...

این بار چون به سمت پایین بود ترس کمتری داشتم.

بی خیال بودم .بعدش رفتیم توی یه نماز خانه .کمی استراحت کردیم و بعضی ها هم بازی کردن(بازی فکری)

بعد رفتیم سوار اتوبوس شدیم دوباره گوشی هارو جمع کردند.این بار خواستم قهرمان بازی در بیاورم از بالای سرم اونهارو بیاورم پایین و ..

بی خیال شدم.رفتیم به ساحل دریا (سی سنگان)

بعد دوباره سوار شدیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم توی بابل بودیم که تازه خانواده نگران شدند و زنگی به من زدند.من هم گفتم سالم هستم .و تو راه خونه هستیم .

بعد هم به مدرسه رسیدیم و بلافاصله به خونه رفتم کمی استراحت کردم و نشستم درس فردا ی ان روز را خواندم.بعد هم خوابیدم.

خیلی خسته بودم

دسته ها : خاطرات
يکشنبه 1389/2/12 15:47

سیندرلا را یادتونه همون دوستم که کفشش افتاد بالای سقف مدرسه.روز اردو بود سال سوم.
رفت سوپر پهلوی مدرسه که بیسکویت "های بای" بخره.من هم اونجا بودم بیسکویت را برداشت و گفت اقا بیسکویت های "بای" چند تومنه.اونجا بود خنده ام گرفته بود جلوی خودمو گرفتم .بعد که به مدرسه رفتیم کلی خندیدم بهش گفتم اسمش های بای .اون گفت نمی دونستم جدی!!!!!
دسته ها : خاطرات
دوشنبه 1388/12/24 20:56

امروز:زنگ اول و دوم تقریبا بیکار بودیم و کارهای تحقیقاتیمون را تموم کردیم.زنگ سوم دینی داشتیم بچه ها رفتن مدیر را اوردن ازش خواهش کردن مارو تعطیل کنه حالا مدیر غیر مستقیم میگه تعطیلید بچه ها هی گیر می دهند.خلاصه مدیر رفت.بچه ها دوهزاریشون جا افتاد.معلم امد و بیکار بودیم و بازی کردیم.زنگ خورد رفتیم بیرون این دوستم یه بار نیشگون گرفت من هم واقعا دردم نگرفت گفتم بکن اون هی فشار می داد منم عین خیالم نبود بعد که به دستم نگاه کردم دیدم چی شده کمی کبود شده بود.زنگ چهارم توی کلاس تلافی رو سرش در اوردم.اون مثل بچه ها ادامه می داد .من هم جلوش کم نمی اوردم.تا این که معلم اومد رفتیم فیلم زیست را دیدیم فصل هفت .هر حیوونی نشون می داد می گفت......این جا چه کار می کنی من هم می گفتم .بیشتر شبیه تو است تا من
بعد ناظم اومد تکلیف عید مارو داد.رفتیم کلاس.بچه ها همه خداحافظی می کردن من داشتم تکلیف انجام می دادم بعد دوستم روی دستم پیام تبریک نوشت الان هم هست پاکش نکردم.
رفتیم بیرون با بچه ها خداحافظی کردم با مدیر هم همین بعد اومد خونه خوشحالم تعطیل شدیم.




دسته ها : خاطرات
دوشنبه 1388/12/24 16:19

 

سال سوم ابتدایی بودم.یه معلم خوب داشتیم که گهگاهی برایمان قصه می گفت.اون روز هم بعد از ظهری بودیم و او داشت قصه می گفت.داستان گم شدن پسر بچه ای در بازار.کلاس پنجمیا ورزش داشتند.هوا هم خیلی سرد بود.10دقیقه مونده به زنگ صدای جیغ و فریاد پنجما را شنیدیم از اونجا که من فضول بودم رفتم لب پنجره.معلم هم رفت بیرون اون پایین مدیر و ناظم با یک زن عصبانی در حال گفتگو بودند.زنگ تفریح خورد سریع رفتم ببینم چه خبره هر کدام از کلاس ها دور یه کلاس پنجمی را گرفته بودند تا ماجرا را از زبان او بشنوند.من هم به سمت دوستم در کلاس پنجم رفتم.او ماجرا را تعریف کرد.و گفت:«دو تا از بچه ها شیشه خونه خانومه را شکستند و خانومه عصبی شد و با چاقو اومد و ما رو دنبال کرد گفت نمی گذارم کسی زنده از این مدرسه بره بیرون.»زنگ خورد من رفتم اب خوردم و اخرین نفری بودم که به کلاس می رفتم.وقتی وارد سالن شدم و به طبقه بالا رفتم صدای گریه بچه ها همه جا را پر کرده بود.من و سه نفر ساکت بودیم یکی از اونها اومد بچه ها رو دلداری بده خودش هم گریه کرد به همین ترتیب دو نفر دیگر.من هم شده بودم کاسه داغ تر از اش.به بغل دستیم که از همه بیشتر گریه می کرد گفتم:اگه مردی دوست داری کجا دفن بشی.مامانت چی کار می کنه.و....»بعد حوصله ام سر رفت به کلاس بغل هم سری زدم اونها هم همین وضع بودند.
خلاصه معلم امد و بچه ها را دلداری داد.زنگ خونه خورد هیچ کس بیرون نمی رفت من هم از همه شجاع تر کیفم رو انداختم کولم دستم را مشت کردم و به همه جمعیت گفتم اگه قراره کسی را بکشه باید با من بجنگه هر وقت اومدم یعنی کشتمش هروقت نیومدم یا مردم یا فرار کردم پس اگه اومدم بیاین بیرون اگه فرار کردم یا مردم نیایید چون اون هنوز زنده است..همه نگران پایان ماجرا بودند.خیلی راحت رفتم بیرون خبری از خانومه نبود من هم بچه ها رو یادم رفت و رفتم خونه.فردا که اومدم تازه به یاد قولم افتادم.بچه ها مرا چپ چپ نگاه می کردند.دوستم گفت«دیروز که نیومدی همه فکر کردن مردم تا این که مدیر اومداون نگاهی انداخت و ما هم به خونه رفتیم.این قدر واست دعا کردیم اگه ما نبودیم تو الان زنده نمی شدی راستی کجات رو چاقو زد؟؟؟؟؟چه طور خوب شدی چرا توخیابون خون نبود................؟؟؟؟؟                                                                                                                          

دسته ها : خاطرات
دوشنبه 1388/12/17 18:25
X